The holy Prophet(SAW):The world will not come to an end until a man from my family (ahl al-bayt), who will be called al-Mahdi, emerges to rule upon my community.(Bihar al-anwar,V51,P75)

ج ـ تسنن و اصطلاح فرقه‌اي آن در برابر تشيع بعد از عصر رسالت:

در تحليلي كه در اين بخش نموده مسئله تشيع و همچنين تسنن را چنان بررسي مي‌‌كند كه هر دو از آغاز شكل سياسي داشتند و به تدريج پشتوانه مذهبي و به عبارت ديگر جنبه مذهبي و برخواستن اين دو جريان از رهنمودهاي اسلام و مشروعيت آنها مطرح شد و نداشتن ايدئولوژي منسجم را از علل عدم توفيق سياسي شيعه مي‌گويد در اينجا بايد توجه داشت كه گرچه مخالفت با جانشين اعلام شده پيغمبر، صلي الله عليه و آله وسلم، جنبه سياسي داشت و همان سياست موجب انشعاب شد و ....اختلاف عقيده در رهبري و به عبارت ديگر پيدايش عقيده جديد در برابر عقيده به امامت منصوص را به وجود آورد و باعث شد كه پيروان اسلام اصيل و ناب به صورت يك فرقه و به نام شيعه جهت‌گيري سياسي داشته باشند ولي سياستي را كه شيعه پس از اين تجزيه ناخواسته به عنوان يك گروه سياسي و خواهان اداره جامعه معرفي مي‌كرد بر اساس ايدئولوژي واقعي اسلام بود و پيش از آنكه رنگ سياست بگيرد مذهب و عقيده و دين بود عقيده‌اي بود كه سياست را نيز فراگرفته بود از اين جهت سياستمداران با اين عقيده مخالفت مي‌كردند و كوشش داشتند كه در برابر آن فرقه و عقيده‌اي بسازند و به سياستي كه خلافت را از مسير تعيين شده منحرف كرده با صرف نفقات بسيار و تطميع و تهديد و ارعاب در دوران‌هاي بعد شكل مذهبي دادند البته اين سياست كه صرفاً خواهان در دست داشتن مديريت جامع بود، و اگر در عقيده مذهبي شيعه اين بعد را نمي‌ديد با آن معارضه نمي‌نمود، و در برابر آن فرقه‌اي به نام اهل سنت نمي‌ساخت بنابراين سياست عامل مخالفت با تشيع و برنامه اعلام شده از سوي پيغمبر، صلي الله عليه و آله و سلم، گرديد و در آغاز سردمداران اين سياست بدون اينكه ايدئولوژي روشني ارائه دهند در آن وضع آشفته دست بكار شده و عوامل زيادي كه عمده ملاحظه خطر نابودي اسلام از درگيري مسلحانه داخلي بود رقباي مذهبي سياسي آنها را ا ز دست به شمشير بردن باز مي‌داشت آنها در بدست گرفتن زمام امور ياري داد ولي برخلاف آنچه نويسنده گفته است اينان عملاً ايدئولوژي ثابتي كه از آن پيروي كنند نداشتند و اصل بيعت و گزينش مردم را هيچگاه محترم نشمردند و خارجاً حكومت آنها بر پايه زور و ارعاب بود. در روي كار آمدن ابوبكر كه جريان سقيفه به آن صورت پايان يافت عمر با شمشير كشيده و خشونت و غلظتي كه مردم را مبهوت كرده بود در كوچه‌ها مي‌گشت و مردم را به بيعت با ابوبكر مجبور مي‌نمود كه موج اين اجبار تا آ‌نجا رسيد كه از علي، عليه السلام، نيز خواهان بيعت شدند و آن حضرت را نيز پس از جسارت‌هاي ناگفتني به حضرت زهرا، سلام الله عليها، و هتك حرمت خانه او به زور بمسجد بردند حكومت خود عمر نيز كه بر پايه به قول خودشان، وصيت ابي‌بكر جريان يافت كه گفتند وقتي ابوبكر در حال احتضار بود و گاهي از هوش ميرفت و گاهي به هوش مي‌آمد در مقام وصيّت برآمد و در اين حال بي‌اينكه حاكم بعد از خود را معرفي نمايد عثمان عمر را نوشت وقتي ابوبكر به هوش آمد آنرا تاييد كرد هر چه بود وصيت واقع شد يا نشد عمر روي كار آمد و كسي در اينجا نسبت به ابي‌بكر نگفت "غلب عليه الوجع " بگفته اين مريض كه هوشش را از دست داده است اعتباري نيست امّا با همين بهانه پيغبر را از نوشتن وصيت منع كردند.

بهرحال به عنوان تعيين ابي‌بكر عمر بدون منازعه و اينكه كسي بتواند اظهار نظري نمايد بر امور مسلط شد و عمر هم به آن صورت شوراي شش نفري معين كرد پس تا اينجا هيچ ايدئولوژي منسجمي كه بر پايه حق مردم در گزينش باشد در كار نبود فقط عثمان كشته شد مسلمان‌ها در خانه علي ريختند و اگر چه او از نظر شيعه خليفه بحق بود همگان باختيار با او بيعت كردند بعداً اگر چه اهل سنت در كتاب‌ها كوشيدند كه مبنائي شرعي براي حكومت بيابند و بيعت عامه يا اهل حل و عقد و حرف‌هاي متناقض ديگر و حتي غلبه و زور را پذيرفتند عملا غير از زور چيز ديگري معيار نبود و مردم غير از بيعت با وليعهدي كه خليفه معين كرده بود چاره‌اي نداشتند بنابراين اهل سنت، در حكومت فاقد ايدئولوژي بودند كه حتي در عصر ما يكي از بزرگترين پژوهشگران آنها كه اين حقيقت را دريافته است مي‌گويد اصلا اسلام در سياست تعيين حاكم روش خاصي را پيش‌ بيني نكرده است. بهر صورت كه خود مردم تعيين كنند همان صورت، جريان پيدا مي‌كند.